رقم آباد
شدن را گریزی نیست، که دنیا هر دم دگر می شود... .


Thursday, March 04, 2004

به بهانه آنچه که در گوانتانامو و عراق می گذرد.

این نوشته همچنان در دست ساختمان است.

Hamaad  ||  3:14 AM  || 



Monday, February 09, 2004

Hamaad  ||  12:22 PM  || 



Thursday, February 05, 2004

Hamaad  ||  11:44 AM  || 



Tuesday, January 13, 2004

Hamaad  ||  8:09 AM  || 



Tuesday, January 06, 2004

ای دريغا، به برم می شکند...
برای شادی صدر و همه کسانی که رنج ماندن و گفتن را تحمل کردند.
سال 1367 بود که گروهی از بچه های حوزه هنری با مديريت حوزه قهر کردند. بزرگتر آنها محسن مخملباف بود و ديگران، قيصر امين پور بود و فريدون عموزاده خليلی و حسن حسينی و بيوک ملکی و طاهره ايبد و مهرداد غفارزاده و.... آنها می خواستند فيلم بسازند و داستان بنويسند و شعر بگويند و تاب کنترل و سانسور موجود در حوزه را نمی آوردند. آمدند به انتشارات سروش و نشريه ای راه افتاد به نام سروش نوجوان و در آن کاری صورت گرفت که اگرچه کارستان نبود، اما حداقل چيزی بود که آنها حس می کردند، هر چه هستند خودشان هستند. در ميان اين بچه ها دخترک کوچک اندام چهارده پانزده ساله ای بود که تند تند حرف می زد و زياد می نوشت و خوب کار می کرد. نامش مثل نگاهش شادی بود و دلش می خواست نويسنده شود. و شد. بعدها ما در ماهنامه همشهری همکار شديم. ماهنامه ای بود نوگرا و به مسائل اجتماعی و فرهنگی می پرداخت. شادی صدر، که حالا ديگر هجده نوزده ساله بود، شد مسئول صفحات نوجوانان ماهنامه و من شدم مسئول صفحات سينمايی و اجتماعی و نويسنده چهار مقاله و گزارش ماهانه با چهار اسم مستعار. بعدها در روزنامه همشهری در يک سرويس با هم کار کرديم. روزنامه همشهری اولين تجربه جدی روزنامه نگاری در دهه هفتاد بود. طرح روزنامه را من به کرباسچی پيشنهاد کردم، مهدی کرباسچی مديريتش کرد و ستاری، که بعدها صبح امروز و بنيان و بسياری روزنامه های ديگر را در آورد، به آن شکل عينی داد. حسين خسروجردی گرافيک نو و مدرن همشهری را از زندان گرافيک کهنه کيهان و اطلاعات در آورد و چشم مردم شهر با نوعی ديگر از روزنامه آشنا شد. شادی، که حالا برای خودش خانمی است، و از بزرگان مطبوعات و جنبش زنان کشور ماست، در روزنامه فعال بود.
اما و هزار دريغ که روزنامه همشهری جز همان دو ماه شاخ و شانه نکشيد و زود جوانمرگ شد. کرباسچی، شهردار وقت و بهترين شهردار تاريخ تهران، تحت فشار مجلس مجبور شد ابتدا ماهنامه همشهری را تعطيل کند و بعد مديريت روزنامه را عوض کند. ماهنامه به اتهام اهانت به رهبری و توهين به رزمندگان توقيف شد و ستاری از روزنامه رفت. يادتان نمی آيد، ولی بگذاريد نام چند نفری را ببرم که جزو گروه بنيانگذار روزنامه همشهری بودند: احمد ستاری( سردبير، که بدون همت او نشريات دوم خرداد هرگز پا نمی گرفتند)، شمس الواعظين( نويسنده سرمقاله ها)، اکبر گنجی( دبير سرويس مقالات)، بهروز گرانپايه( دبير سرويس هنری که بعدها در پرونده عباس عبدی اتهامات سنگينی خورد)، محسن اشرفی( نويسنده مقالات صفحه آخر و نويسنده گزارشات اقتصادی و اجتماعی که بعدها دبير تحريريه صبح امروز و آفتاب امروز و بنيان و بسياری از روزنامه های ديگر شد)، سيد ابراهيم نبوی( دبير سرويس گزارش و شهرستانها و مسوول صفحه آخر)، فريدون عمو زاده خليلی( دبير سرويس ادبيات که بعدها مدير مسوول آفتاب امروز بود و چلچراغ را اداره می کرد و در نوروز و صبح امروز و آفتاب و بسياری جاهای ديگر آثارش را می خوانديد)، علی اصغر رمضانپور( که معاون تحريريه بود و بعدها در روزنامه نگاری پس از دوم خرداد نقشی به سزا داشت و مدتی هم معاون فرهنگی مسجد جامعی شد و بيش از آنکه از نعمت حکومتی بودن برخوردار شود، تاوان دفاع از آزادی را داد)، ابوالفضل زروئی نصر آباد( شاعر و طنزسرای بزرگ زبان فارسی که بی بديل است و آن روزها ستون طنزی می نوشت در همشهری)، جهانگير کوثری( دبير سرويس ورزش بود و بهترين مفسر ورزشی کشور، که اگرچه کار مطبوعات را جدی نگرفت، اما در کنار همسرش رخشان بنی اعتماد به توليد فيلمهای ارزشمندی در سينمای ايران پرداخت)، سعيد پورعزيزی( که مدير اجرايی تحريريه بود و بعدها روزنامه بهار را منتشر کرد) و بسياری ديگر که جز خاطره و يادی از آنها در ذهن من نمانده است و شايد که حتی نام شان را فراموش کرده باشم. در آن روزها شادی صدر می نوشت و خوب هم می نوشت.
بالاخره روز مبادا آمد، همان روزی که کرباسچی آمد، در حالی که سرش به زير بود و خبر بد را نمی خواست بدهد. مجلس تهديدش کرده بود. مجلسی که نماينده مردم نبود و تاب روزنامه ای پر از نشاط و آگاهی را نمی آورد. مجلس گفته بود که يا ستاری و گروهش بايد از همشهری بروند و يا روزنامه را تعطيل کند. و کرباسچی می دانست اگر اين باج را بدهد می تواند به کار اصلی اش در به سامان آوردن تهران ادامه دهد و چنين کرد. اکبر گنجی و من از همه بيشتر عصبی شديم، همان روز استعفا داديم و به خانه رفتيم. ديگران ماندند و چند ماه بعد رفتند. اما روزنامه کم کم شد يک چيز معمولی، پر از تبليغات و خبرهای بی بو و خاصيت و نوشته هايش اگر چه مانند کيهان و اطلاعات و رسالت آزاری نمی رساند، اما فايده ای هم نداشت.

.... و چهار سال گذشت
چهار سال به سختی گذشت. سالهای ترکتازی مهدی نصيری بود در کيهان و مقالات يوسف ميرشکاک عليه دولت آبادی و شاملو و روشنفکری و در مجموع انسان، سالهای توی بوق کردن تهاجم فرهنگی و حمله کردن به کتابفروشی ها و سينماها، سالهای تحت فشار گذاشتن کانون نويسندگان و کشف اجساد روشنفکران در بيابان های اطراف شهر، سالهای سخيف شدن سينما و تبديل کامل تلويزيون به حسينيه که با همت فيلسوف معاصر علی لاريجانی صورت می گرفت، سالهايی که در آن عباس عبدی و اصغرزاده و محمد نصراللهی و جواد مظفر به زندان های پنهانی می رفتند و حتی خبری هم از آنان پخش نمی شد، سالهای دريافت استفتاء در مورد حرمت کامل موسيقی، سالهايی که با پيراهن استين کوتاه هم به ادارات دولتی نمی شد رفت، سالهايی که انصار حزب الله وسط شلوغ ترين خيابان شهر نماز جماعت می خواندند، سالهايی که پخش اسم بهزاد نبوی و مهاجرانی هم از تلويزيون ممنوع شد، چه رسد به گلشيری و شاملو که کفار علانيه بودند، سالهای بازجويی در طبقه ششم هتل استقلال و لابی هتل هما، سالهای تعطيل گردون و مهاجرت عباس معروفی به آلمان و زندان و بازجويی فرج سرکوهی و مرگ دلخراش سعيدی سيرجانی. در آن سالها حتی هاشمی رفسنجانی هم توسط انصار حزب الله جزو اپوزيسيون قلمداد می شد. سعيد امامی تا رهبری مجاهدين خلق نفوذ کرده بود و وزارت اطلاعات هر کار می خواست می کرد. روشنفکران دينی هم يا در فرنگستان تحصيل می کردند و يا در جلسات هفتگی دکتر سروش خودشان را سرگرم می کردند و تقريبا همه چيز در بدترين وضعی قرار داشت.

تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی...
آن روزها شادی صدر دلش را به راه انداختن يک انتشارات خوش کرده بود و من هم در اصفهان، گريخته از هياهوی شهر تهران، مشغول تدريس داستان نويسی و فيلمنامه نويسی بودم. و حکايت شعر شفيعی کدکنی بود که...
آنچه می خواهم نمی بينم
و آنچه می بينم نمی خواهم...
دلمان خوش بود به جشنواره فيلم فجر، که در آن روزها روشنفکرانه ترين اتفاق کشور بود و گريزراهی برای زنده ماندن در مملکتی که هواهايش عفن بود و آبهايش ناگوار
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زين هواهای عفن، وين آبهای ناگوار
گاهی از طريق دوستان نوشته هايی از ايرانيان مقيم فرنگ می آمد. آنها هم اگر از ما نوميدتر نبودند، حداقل می شد گفت که از ما در فهم شرايط گيج تر بودند. رضا پهلوی داشت خوش می گذراند و وقتی به او گفته بودند با اين طرح برو به ايران و کودتا کن، اولين سووالی که پرسيده بود اين بود که اگر کودتا موفق نشد چطور فرار کنم؟ مسعود رجوی گند انقلاب ايدئولوژيکش با مريم در آمده بود و در باتلاقی به نام عراق سرنوشت خود و چند هزار عضو سازمانش را به صدام بی سرنوشت گره زده بود و با انقلابی ترين روش های ناب اسلامی داشت مخالفان طلاق و ازدواج را شکنجه می کرد و در ضمن قول دنيايی بدون خشونت را می داد، بنی صدر مشغول تحقيق در يافتن توحيد و نبوت و معاد در ذرات کوانتوم بود و چپ ها داشتند مصيبت نابودی اردوگاه سوسياليسم و آمدن گارباچف را مزمزه می کردند. رهبران اپوزيسيون روزی چند ساعت با فرزندانشان کلنجار می رفتند تا به آنها حالی کنند که زبان فارسی هم مهم است.
... اما يک روح ايرانی بود که داشت از ميان مصيبت چيزی تازه را کشف می کرد. چيزی به نام زندگی. يک ملت داشت می فهميد زندگی کردن مهم ترين کاری است که می شود کرد. يک ملت داشت می فهميد که جهان، دنيای کوچکی نيست که در تلويزيون ايران نشانش می دهند. نسلی داشت متولد می شد. حالا ديگر شادی صدر دانشجوی رشته حقوق بود و ازدواج کرده بود. نسل جديدی هم داشتند از راه می آمدند، پانزده ساله ها. انتخابات رياست جمهوری داشت نزديک می شد و ما فکر می کرديم هرچه باشد ميرحسين موسوی از ناطق نوری قابل تحمل تر است. ابراهيم اصغر زاده و عباس عبدی و حجاريان و گروهی از آنها که رفته بودند سراغ خاتمی به او گفته بودند کانديدا شود تا بر اساس برآوردهای موجود سی در صد از آرا را بدست آورد و در اين حال آنها بتوانند حزبی تشکيل دهند و برای ده سال بعد قدرت را در دست بگيرند. اما آقای مدير کتابخانه ملی نوميدتر از آن بود که بتواند پا به اين عرصه بگذارد. آخرين کار سياسی اش حضور او در وزارت ارشاد بود، کارش را با سانسور کتابها، که رسم همان سالها بود آغاز کرده بود و در سالهای آخر فضايی نسبتا مناسب برای مطبوعات آماده کرده بود که همان باعث دردسرش شده بود و در پايان به استعفايش انجاميده بود. راضی کردن او برای کانديداتوری کار ساده ای نبود، اما شد.... و بعد، يک روح ايرانی آمد، روحی ناشناخته که هر از چند سالی پيدايش می شود.... همه فکر می کردند انتخابات به مرحله دوم کشيده شود. اما خاتمی بدون اينکه بخواهد و فکرش را کرده باشد رئيس جمهور شد. به همين راحتی. حتی کسانی که به او رای داده بودند هم باورشان نمی شد. مردم خودشان را هم فراموش کرده بودند. سالها تحقير و ناديده شمردن يک ملت آنان را دچار توهم وجود نداشتن کرده بود.

من حرف می زنم، پس من هستم
ما حرف زدن را فراموش کرده بوديم، يا بايد نجوا می کرديم، يا بايد ناله می کرديم، يا بايد فرياد می زديم. وقتی جمشيد بايرامی به من گفت که محسن سازگارا می خواهد يک روزنامه دموکراتيک راه بيندازد، چنان به او خيره شدم که دست و پايش را گم کرد.می خواستم بپرسم دموکراتيک نمنه دی؟ اما روزنامه جامعه راه افتاد. در ساختمانی کوچک که فقط برای پنجاه نفر جا داشت. در ميدان جوانان. نزديک حسينيه ارشاد. حميد جلايی پور بود و محسن سازگارا و شمس الواعظين و عليرضا رجايی و دکتر قندی و قاضی زاده و ابراهيم نبوی و مرجان شهرياری و ليلی فرهادپور و رويا کريمی و استاد فرهمند و احمدرضا دالوند و کاريکاتوريستی به نام رستمی که هميشه پرنده و قفس می کشيد. جامعه فقط يک روزنامه نبود. يک اميد بود برای زندگی کردن. يک وسيله برای نفس کشيدن و امکانی برای محقق کردن روياهايمان. من سالها در روياهايم ديده بودم که می توانم هر روز طنز بنويسم و هر روز صدها هزار نفر آنرا بخوانند و خواب ديده بودم که می توانم با هر کس دلم خواست مصاحبه کنم و هر سووالی خواستم از او بکنم وسووال پيچش کنم و خشتکش را به سرش بکشم. من سالها خواب ديده بودم که می توانم هر دو ماه يکی از کتابهايم را به بازار بفرستم. سالها 32 حروف سربی را چون سربازانم ديده بودم که با شهامت و دليری و هوشمندی می جنگند. سال 1374 به دوستی گفته بودم که آيا می شود ما هر چه می خواهيم بنويسيم و بعد ما را به اتهام آن نوشته ها محاکمه و زندانی کنند و حداقل بتوانيم پای نوشتن مان بايستيم؟ و حالا ما در آرزويمان زندگی می کرديم... به تدريج گمشده ها پيدا شدند. همه آنها که سالها بود همديگر را گم کرده بودند، آمدند. جواد مظفر آمد و يوسفعلی اشکوری آمد و مسعود بهنود آمد و مهرانگيز کار آمد و ابراهيم يزدی آمد و نوشابه اميری آمد و فرهاد بهبهانی آمد و شادی آمد، شادی صدر هم آمد. همان روزها بود که بيل گيتس هم آمده بود و اينترنت داشت عضو همه خانواده ها می شد.... اما چه آسان روياهايمان را می دزدند...
آنروز مرد کوتوله شعبه1410 حکم توقيف روزنامه را صادر کرد. 119 شماره جامعه در آمده بود و تيراژ آن به 360 هزار رسيده بود، بالاتر از تيراژ همشهری ، شب، همه بچه های روزنامه عزای عمومی گرفته بودند. مهين گرجی، دخترک بلند قامت خوزستانی که درباره فوتبال می نوشت و هر چيزی می توانست اشکش را دربياورد، داشت گريه می کرد. همه بروبکس روزنامه نگار و فرهنگی در حياط جامعه جمع شده بودند و به سووال لنين جواب می دادند که: چه بايد کرد؟ وقتی فردا من با يک نسخه روزنامه توس وارد دفتر روزنامه زن شدم، تعداد کسانی که از شوق گريه می کردند کم نبودند و کسانی که سرشان را بالا گرفته بودند و غرور ماندن و بودن در چشمشان برق می زد، به پهنای صورتشان می خنديدند. هشت روز بعد مرد کوتوله قوه قضائيه به بهانه ای واهی توس را هم توقيف کرد. و روز بعدش آفتاب امروز در آمد و ديدند سمبه پر زور است و دوباره توس آمد و مثل پروانه روی شانه مردمانی نشست که دکه روزنامه فروشها حالا ديگر ميعادگاه عاشقانه دانايی شان شده بود. توس نيز 45 شماره دوام آورد. صبح بود که رفيقی زنگ زد و گفت: کجايی؟ گفتم: دارم می آيم روزنامه. گفت: نيا، همه را گرفته اند و حکم توقيف تو را هم دارند. سه روز بعد خودم را به دادستانی معرفی کردم و زندان رفتم.
داشتم در مورد شادی صدر می گفتم. آقای مارلون براندو از پشت عينکش به او گفته بود: باش تا صبح دولتت بدمد و فکر کرده دولت شادی صدر بی رنج و بی مرارت بوجود آمده و يادش رفته يا هرگز نديده است رنجی که برديم و می بريم و خواهيم برد.

مرد ترين عضو خانواده هاشمی
وقتی از زندان بيرون آمدم به ملاقات فائزه هاشمی رفتم. گفت: چه خبر؟ گفتم: کشفی کردم. گفت: چه؟ گفتم: فهميدم يک مرد در خانواده هاشمی هست، آن هم شما هستيد. خنديد. آنقدر طاقت داشت که می شد تند ترين انتقادها را هم از خودش با صراحت به او گفت. بسيار باهوش بود و بسيار عاقل. شجاعت مواجهه با اتفاقات تازه را داشت و وقتی چيزی را نمی دانست تلاش می کرد تا آنرا بداند. نمی دانم حالا کجاست و چه می کند، اما او بی ترديد جزو دموکرات ترين انسانهايی است که در عمرم ديده ام و روزهای همکاری با او هميشه برايم لذتبخش بود. وقتی به من گفت می خواهد روزنامه زن را راه بيندازد با او شرط و شروطی کردم. قبول کرد و تا آخر پای حرفش ايستاد. همزمان هم در جامعه کار می کردم و هم روزنامه زن را راه می انداختم. در گوشه ای از سالن روزنامه زن سرويس حقوقی بود که به دليل کار ويژه اش در مورد حقوق زنان و خانواده نقش مهمی در روزنامه داشت. شادی صدر که حالا ديگر نويسنده ای کامل شده بود، دبير سرويس بود و خوب کار می کرد. مثل هميشه. و فائزه بود که حالا ديگر روزنامه عشقش شده بود و وقتی آنرا به بهانه ای واهی از دست داد، انگار لال شده بود. وقتی نمی توانی حرف بزنی همه چيز سخت می شود. شادی در آن روزها سخت درگير کار بود و می نوشت و می نوشت و می نوشت.

طوفان مطبوعات و عاليجنابان رنگ و وارنگ
تعطيل شدن توس، ابتدا همه را ترساند. کسی شهامت دفاع کردن از دستگير شده ها را نداشت. مهاجرانی هم دادگاه انقلاب را تائيد کرد. يک ماه بعد جسد فروهرها را پاره پاره در خانه شان در خيابان هدايت پيدا کردند و چندی بعد جسد مختاری و پوينده مردم را متوجه يک جنايت عجيب کرد. طوفان مطبوعات به راه افتاد. روزنامه جامعه غنچه داده بود و گل داده بود و زمستان شکسته بود و رفته بود. اما روزنامه ها بودند که می آمدند. دکه های روزنامه فروشی پر بود از حرف های تازه و خبرهای تازه، آدمهايی که گويی در اين سالها هرگز نبودند، متولد می شدند. محمد قوچانی به دنيا آمد. اکبر گنجی در صبح امروز طلوع کرد. عباس عبدی اخمو خنديد. عليرضا علوی تبار می نوشت. سينا مطلبی از يک سينمايی نويس تبديل به يک سياسی نويس قدرتمند شد. نيوشا توکليان دخترک بيست ساله چنان عکاسی شده بود که کسی باور نمی کرد.انتخاب يک روزنامه از ميان آن همه روزنامه سخت شده بود. شجاعت آنقدر فراگير شده بود که بهنود نوشت: همه با هم از چراغ قرمز عبور نکنيم. درخت آنقدر شاخه داشت که نمی شد آنرا از جا کند. شادی صدر رفت به گروه روزنامه های صبح امروز و آفتاب امروز و حالا ديگر يک نويسنده خوب مقالات اجتماعی و حقوقی شده بود. نامش را در جاهای مختلف می شد خواند و حرفهايش شنيدنی بود. توسعه مطبوعات در ايران چنان فراگير شد که حتی روزنامه های مخالفان اصلاحات نيز روش های اصلاح طلبان را در روزنامه نگاری در پيش گرفتند. رسالت، انتخاب، جوان و جام جم به عنوان روزنامه های مخالف اصلاحات تلاش می کردند تا به جای فحاشی، قواعد حرفه ای روزنامه نگاری را رعايت کنند. طوفان مطبوعات در محدوده مرزهای ايران باقی نماند. ايرانيان پژمرده بيرون مرز که سرنوشت خود را پذيرفته بودند و مهم ترين تفريحشان اتهام زدن به همديگر بود ، ناگهان با پديده تازه ای مواجه شدند. جوان بيست و چند ساله ای که تازه يکی دو سالی بود از ايران مهاجرت کرده بود، چهار راه خبری گويا را به راه انداخت و همچون آينه ای منعکس کننده انديشه های تازه ای شد که در ايران بيان می شد. گويا فهميده بود که اگر قرار است اتفاقی بيفتد اين اتفاق در ايران خواهد افتاد. جنبش دموکراسی خواهی ايران بی ترديد مديون هوشمندی و دانايی اين جوان است. به تدريج انديشه اصلاح در ميان کليه نيروهای سياسی داخل و خارج عموميت يافت و به يک انديشه غالب تبديل شد. مردم ايران ديگر به قهرمان نياز نداشتند، بلکه به انديشه نياز داشتند. واقعه قتلهای زنجيره ای و بيانيه وزارت اطلاعات در پذيرش اين قتلها توسط کارکنان وزارت مذکور از يک سو و واقعه هجده تير و رفتار عاقلانه دانشجويان ايرانی نشان داد که ما ديگر با آن جامعه عصبی که تنها با شورش و انقلاب بلد است واکنش سياسی نشان دهد، روبرو نيستيم. جامعه جوان ايران بالغ شده بود، و تحمل و مدارا را فرا گرفته بود. گفتگو کردن راهی شد برای گريز از خشونت.

آنها به مغزش شليک کردند
دستش لرزيد، وگرنه گلوله بايد به مغزش می خورد. در لايه های پيچيده خاکستری مغز او چه گذشته بود که بايد با آن کلت ماکاروف به ديوار شورای شهر می پاشيد؟ سعيد حجاريان، جوانک انقلابی در وزارت اطلاعات دريافته بود که نابخردی مهم ترين علت سقوط حکومتهاست و دريافته بود که جز در شرايطی آزاد نمی توان عمر يک جامعه را تضمين کرد. او سالها در سکوت و به دور از هياهو با گروه دوستان مرکز مطالعات استراتژيک( عبدی، کديور، علوی تبار، بهزاد نبوی، تهرانی، مجيد محمدی، گرانپايه، قاضيان و بسياری ديگر) در يافتند که نظام اجتماعی با يک مهندسی نادرست رو به پريشانی و فروپاشی می رود. آنها انديشه ای را آغاز کردند که مبتنی بر تغييرات واقعی اجتماعی در ايران بود. آنان تغييرات دموگرافيک را ديده بودند و در اثر دانايی خود انقلابی گری را يکسره کنار نهاده بودند. وقتی جوان 21 ساله انقلابی ساده دل خود را در لباس ياران پيامبر ديد و اسلحه اش را به سوی مغزی شليک کرد که از نگاه او دين را به خطر انداخته بود، سعيد حجاريان خود را در اوج موفقيتی می ديد که ناشی از پيشرفت گام به گام جنبش اصلاحات بود. اما گلوله مغز حجاريان را از او نگرفت، بلکه او را به بدنی تبديل کرد که هيچ کاری نمی توانست بکند جز انديشيدن. نمايش در اينجا تمام نشد. قاضی مرتضوی نيز مغز جنبش اصلاحات را نشانه رفت. او به بهانه کنفرانس برلين و به انتقام پيروزی يک ملت و مطبوعات مردمی در انتخابات مجلس در عرض يک ماه تمام مطبوعات اصلاح طلب کشور را توقيف و اکثر آدمهای مهم مطبوعات را زندانی کرد. ايران به بزرگترين زندان مطبوعات جهان تبديل شد. همه چيز در يک ماه اتفاق افتاد. هر روز خبر بدی می رسيد. هر روز يکی را دستگير می کردند. هر ساعت اتفاق تازه ای می افتاد. دکه های مطبوعات خلوت شدند. می شد چشمهای حيرت زده ای را ديد که می آمدند و روبروی دکه روزنامه ها و به جای خالی روزنامه هايی که در آن حادثه مرده بودند ، نگاه می کردند. کسی سووال نمی کرد و کسی جواب نمی داد. يک بهت زدگی عميق در سراسر شهر بيماری واگير شده بود.

ما زنده می مانيم
حلقه محاصره روز به روز تنگ تر می شد. روزنامه ها متولد نشده می مردند. روزنامه بهار قبل از اينکه به بهار اولش برسد مرد. حتی به چند ماه هم نرسيد. روزنامه ملت پس از انتشار يک شماره توقيف شد. و روزنامه روز نو قبل از انتشار توقيف شد. ابتدا مديران مسوول و بعد سردبيران زندانی شدند، بعد نوبت نويسندگان رسيد، بعد هنرمندان احضار و بازداشت شدند، بعد وکلای متهمين هم زندانی شدند. اما ما قرار بود زنده بمانيم. اينترنت راه زنده ماندن شد. پذيرفتيم که بايد بمانيم و بنويسيم و ياد بگيريم چگونه بمانيم. روزنامه ها نبودند، کتابها را نوشتيم، وب سايت ها و وب لاگ ها به راه افتادند. حسين درخشان، نويسنده روزنامه نشاط که به کانادا مهاجرت کرده بود به بچه های نسل جديد آموخت که چگونه هر کدام يک روزنامه باشند. وب سايت های اينترنتی که زمانی با ويزيتور ده هزار تايی به اوج خوشايندی خود می رسيدند آنقدر فراوان شدند که ويزيتورهايشان به حد روزنامه ها رسيد. شادی صدر هم وب سايت زنان را راه انداخت. او به زودی توانست خوانندگان فراوانی پيدا کند. حالا ديگر راه تنفسی پيدا شده بود. بايد ماند و بايد زنده ماند. بايد شادمان زيست و به ديگران تسلی داد. ملت ما در طول تاريخ خود بارها با زنده ماندنش مهاجمان را به رنگ خود در آورده است. ما مغول ها را آدم کرديم، اينها که چيزی نيستند.

جورکشی از غول های بيابانی
انتخابات شوراها در نوميدانه ترين شرايط سياسی کشور رخ داد. مردمی که اسطوره ملت بودن خود را در دو انتخابات باور کرده بودند، چنان سهل انگارانه با انتخابات شوراها برخورد کردند که ناگهان ديدند که از يک اقليت 15 درصدی شکست خوردند. و چنان که راه و رسم ملت ماست خواستند از سهل انگاری خود نيز اسطوره بسازند. شوخی تلخی بود که برای مردم تهران گران تمام شد. آنان با تمام وجود ديدند که چگونه يک سهل انگاری کوچک و ساده دلی می تواند به قيمت تلخ تر شدن زندگی شان تمام شود. ما اولين ملتی هستيم که چاقوی تيز را خودمان دست جلادمان می دهيم تا ديگران بفهمند که جلادمان چقدر بی رحم است. حالا از دادن خراج شهر گريختيم و ناگزيريم که غول های بيابانی را تحمل کنيم که تنها علت وجودی شان غفلت و سهل انگاری ماست.

خانم شادی صدر
مقاله شما را خواندم و می گويم که از ماست که بر ماست. اما بگذاريد مفهوم ما را درست تر ببينيم.
ما، از يک سو گروهی از ايرانيان هستند که در ايران زندگی می کنند. آنها صبح با تاکسی سر کار می روند، بايد مواظب حجابشان باشند، بايد دنبال کار بگردند، آنها به سينما می روند، خريد می کنند، به پارک می روند، نمايش تماشا می کنند، کتاب می خرند و می خوانند، به کنسرت موسيقی می روند و در ماشين های شان موسيقی گوش می کنند، به مهمانی می روند و خوش می گذرانند. آن مردم نمی توانند اول انقلاب کنند تا بعد از آن به زندگی ادامه دهند. آين مردم بخش جدی سياست ايران هستند.
ما، از سوی ديگر گروهی از ايرانيان هستند که اکثرا در بيرون مرزهای ايران زندگی می کنند و برخی نيز در داخل. آنان می خواهند اول حکومت ايران تغيير کند و بعد اگر اوضاع مناسب بود و امکانش را داشتند برگردند و کشور را درست کنند. يکی از اين افراد مدتی پيش پيشنهاد کرده بود که حروف الفبای ايرانی هم لاتين شود. يکی از اين دوستان وقتی در سال 1378 به فرنگ رفته بودم از من می پرسيد: شما در ايران تلويزيون رنگی داريد؟ اين ما، ايران را از دور و به صورت يک شبح می بيند. برخی از اين افراد به دليل ارتباطاتشان با ايران توانسته اند که فهم درستی از شرايط کشور پيدا کنند، اما اکثريت آنها از درک شرايط ايران عاجزند. سالهای طولانی اقامت در خارج از جامعه ای پر از تغييرات سريع مانند ايران آنان را از واقعيات داخل کشور دور کرده است. آنها نمی دانند وجود فروشگاه موسيقی چقدر مهم است، چون هر وقت دلشان بخواهد با يک مترو به بهترين فروشگاه موسيقی می روند و هر موسيقی می خواهند می خرند. آنها نمی دانند که مجلسی که ضرر نداشته باشد چقدر بهتر از مجلسی است که عليه ملت باشد. آنها جزئيات زندگی در ايران را نمی دانند. و فکر می کنند در ايران همه شبيه هم هستند و حتی در خارج از ايران هم هر کس مثل آنها نيست مزدور حکومت ايران است. اين گروه اپوزيسيون بخش شوخی و غير جدی سياست ايران است.

خانم شادی صدر!
نمی دانم شورای نگهبان با فهرست کانديداها چه خواهد کرد. اميدوارم چنان نشود که نتوان هيچ فهرستی را برای مشارکت در انتخابات پيدا کرد. در هر حال بايد چشم ها را گشود و گوش ها را تيز کرد. وجود يک مجلس اقتدارگرا مصيبت بزرگی پيش پای جنبش دموکراسی ملت ايران است. به حرف جوجه نابالغ های اين طرف گوش ندهيد. مشارکت در سرنوشت سياسی کشور از طريق انتخابات نشانه بلوغ سياسی جامعه ای است که می داند سرنوشت خود را بايد انتخاب کند. بايد تا هفته قبل از انتخابات منتظر ماند، و فرض را بر اين گذاشت که فهرستی از نمايندگان را می شود به مجلس فرستاد.
با تمام روحم و با تمام قلبم آرزو می کردم که آنجا بودم و می توانستم در کنار شما باشم و تلاشم را برای حضور مردم در صحنه واقعی سياسی ايران بکنم، اما افسوس که نمی شود. يادتان نمی رود و يادمان نرود که ذره ذره آنچه تحت عنوان آزادی و فرهنگ در ايران امروز به دست آورده ايم حاصل رنجهايی است که لحظه به لحظه تحمل کرديم.

ابراهيم نبوی
16 دی 1382

Hamaad  ||  9:56 AM  || 



Wednesday, December 03, 2003

از این نوشته بهنود خوشم اومد، ولی خوندن این نوشته رو واجب تر می بینم.

Hamaad  ||  10:10 PM  || 

انتخابات...؟ انتخاب مسوولانه، انفعال لاقید، یا راه سوم؟ (یک)

یه دوره انتخابات دیگه در راهه... . من هنوز برای شرکت کردن یا نکردن در انتخابات آینده تصمیم نگرفته ام. (هر چند که فعلا خارج از کشور هستم و اصلا معلوم هم نیست که زمان برگزاری انتخابات مجلس خواهم توانست که به ایران بیایم، یا نه؟) ولی مشتاقانه می خونم و فکر می کنم که به نظر من راه درست چیه؟
در دوره پیشین انتخابات (انتخابات شوراهای شهر و روستا) من از جمله طرفداران حضور فعال در انتخابات بودم -و به قدر توان محدود خودم هم در این مسیر تبلیغ کردم.- ولی از قرار، برآیند عملکرد من و مای جامعه ایرانی حکم به تحریم انتخابات داد. دقیقا به همین دلیل، اینبار خیلی جدی تر از پیش، و با دیدی نقادانه تر از قبل (نقادانه نسبت به آنچه که تا به امروز باور داشته ام) از خودم می پرسم که اگر من هم بتوانم روز انتخابات پای صندوق های رای حاضر شوم، آیا خواهم خواست که چنین کنم، یا نه؟
به هر حال تا به اون روز، در این وبلاگ نوشته هایی را مرتبط با موضوع انتخابات خواهم نوشت و یا نوشته های دیگران را نقل خواهم کرد. اجازه بدبد که برای شروع به این نوشته آقای سید ابراهیم نبوی با عنوان "انتخابات را تحريم کنيم؟" ،که چهارشنبه دوازدهم آذرماه نوشته اند، لینک بدم.

Hamaad  ||  8:53 PM  || 



Friday, November 28, 2003

Hamaad  ||  3:24 PM  || 

چه کنیم که از این آقای محمدعلی آقای ابطحی خوشمون میاد... .

Hamaad  ||  2:04 PM  || 



Tuesday, October 28, 2003

Well, check this site!...

Hamaad  ||  8:40 AM  || 



Thursday, October 16, 2003

گروه بحران بين المللی، "آی سی جی"، تازه ترين گزارش خود درباره اوضاع جاری ايران را تحت عنوان "نارضايی و اغتشاش" منتشر کرده است.

صمیمانه به همه دوستان صمیمانه پیشنهاد می کنم گه اصل این گزارش را به صورت کامل مطالعه کنند، ولی اگر که انجام این مهم را دشوار می دانید، حداقل از کنار این خبر و نوشته کوتاه بی توجه نگذرید.

Hamaad  ||  2:03 AM  || 



Tuesday, October 14, 2003

1

2

3

4

Hamaad  ||  2:08 AM  || 



Sunday, October 12, 2003


Date: Fri, 10 Oct 2003 21:00:17 +0000
From: Majid Mohammadi

Mrs. Ebadi’s Peace Nobel Prize is a good case for remembering and
reviewing the differences between the U.S and European policies toward
Iran. Here are some of those differences:

1. The signal that is usually sent by the U.S. to both Iranian
people and government is threat (nothing about hope)- something like
attacking Bushehr power plant (what usually understood by the Iranian
people): the European signal is the support for reformers (Mrs.
Ebadi’s Peace Nobel Prize).
2. Most of the reformist artist’s and intellectual’s voices can be heard
in European media; in the U.S. mainstream media, you can only hear
about Mojahedin Khalq, Reza Pahlavi, Rafsanjanis’ and Khomeinis’
family members (their corruptions and sometimes their oppositions);
Friedman (as a good example) interviews Hossein Khomeini as the new
voice of Iranians, not any of reformers. The U.S. journalists usually
do not try to interview Iranian reformists who are under pressure and
let their voices to be heard (if they want to, they will find a way).
3. The U.S. does not talk or criticize; she orders and sends arrogant
messages; Europeans do talk and criticize beside those eventual
arrogant messages. Europeans could stop stoning women by this policy
this year.
4. The U.S. usually negotiates with representatives of appointed
political bodies, while Europeans negotiate with representatives of
both appointed and elected bodies.
5. The Iran-U.S. negotiations are usually held in darkness, while
Europeans negotiate in a more transparent space.


Majid Mohammadi
SUNY-Stony Brook

Hamaad  ||  5:54 PM  || 



Friday, July 11, 2003

امتحان می کنیم... .

Hamaad  ||  2:32 AM  || 



Tuesday, June 17, 2003


برنامه راديو 4 بی بی سی به زبان انگليسی. گفته های جک استرا وزیر امور خارجه انگلیس - نفر دومی که مورد مصاحبه قرار می گیرد - را بشنوید. به خصوص آن بخش از گفته هایش را که به ایران مرتبط است.

پ.ن. شنیدن کلیه گفته های جک استرا رو به اون مجموعه از دوستانی که با هم در خصوص تئوری 3 محوری توزیع قدرت در سطح روابط بین الملل و استراتژی ها (و رفتار) انگلیس، صحبت می کردیم، پیشنهاد می کنم.

Hamaad  ||  10:21 AM  || 



Tuesday, June 10, 2003

نخوانید!

این نوشته، گویا و کامل نیست... . صمیمانه پیشنهاد می کنم که سر فرصت بشنوید!!!... .

Hamaad  ||  2:15 PM  || 



Sunday, June 08, 2003

دیروز برابر آینه ایستاده بودم و ...

از خودم می پرسیدم: "هماد، وقتی که از آزادی و دموکراسی حرف می زنی، از آزادی بیان و...، و وقتی که می گی حرف ها رو باید شنید، تا چه اندازه منظورت اینه که آهای ملت اجازه بدین من حرف بزنم ... . چقدر ممکنه مشتاق، علاقه مند و آماده باشی که گفته های دیگران رو بشنوی؟..." از خودم می پرسیدم: "وقتی از مفاهمه حرف می زنی، چقدر منظورت اینه که آهای ملت حرف من رو بفهمید، و چقدر صادقانه به دنبال فهمیدن حرف دیگری هستی...؟"

Hamaad  ||  12:15 AM  || 



Monday, May 26, 2003

این سایت رو ببینین و این مطلب رو بخونین. به امضاهای پای نوشته هم که خوب حتما توجه خواهید نمود.

Hamaad  ||  6:12 AM  || 



Wednesday, May 21, 2003

این لینک رو

مدتی پیش سیاوش عزیز برام فرستاد. من هم الان تقدیمش می کنم به زهره عزیز.

Hamaad  ||  1:56 AM  || 

می خواستم که برابر آینه بایستم،

ولی اعتراف می کنم که برابر آینه ایستادن و رسیدن به نقدی و قضاوتی صادقانه از خود، کار بسیار دشواری ست. خاصه زمانی که بخواهی در حضور دیگران این کار را انجام بدهی... . (من که حتی در خلوت تنهاییم هم، رسیدن به چنین حد از خود آگاهی و خود شناسی ای رو بسیار دشوار دیدم... .)

با این حساب مجموعه مطالبی رو که می خواستم با عنوان "برابر آینه" بنویسم، به گونه متفاوت با آنچه که پیش تر تعریف کرده بودم خواهم نوشت.

Hamaad  ||  1:52 AM  || 



Saturday, May 10, 2003


به عنوان یه دانشجو، از صمیم قلب درگذشت دکتر حسین عظیمی رو تسلیت می گم... . خاطرم هست که سال 75 آقای دکتر در جلسه ای (در خانه مدیران) به صراحت و مستدل، توسعه ایران رو در گرو توسعه قضایی... . یادش زنده و گرامی... .

پ.ن. اون که رفت، ولی اون هایی که هستند باید مراقب باشند که چه می گویند و چه می نویسند.

Hamaad  ||  2:09 PM  || 



Thursday, May 01, 2003

از آنچه که شنیدنی ست، ...

تا به آنچه که خواندنی ست، تفاوت ها بسیار است... . لطفا اصل متن را بخوانید... . (در متن اصلی چند غلط تایپی وجو داشته است که به جهت حفظ اصالت متن و امانتداری، همانگونه که بوده اند نقل شده اند.)

آنچه که در زیر می آید، اصل نامه، با تاکید بر سانسورهای شرم آور رادیو فردا است... . رادیوی نسل جوان!. لطفا بخوانید و خودتان نسبت محذوفات نامه قضاوت کنید، و دوستان مان را نسبت به این گونه از سانسورها هوشدار دهید... . این گونه از اطلاع رسانی، ... .

سلام، آقای خاتمی!
جناب آقای خاتمی
آنچه می نويسم نه يک نامه سرگشاده به قصد افشاگری چيزی است و نه قصد دارم شما را برای کاری که نمی توانيد بکنيد تحت فشار بگذارم، فقط يک درددل است که جز شما کسی را پيدا نکردم که قابل باشد تا بتوان با او حرف زد. می دانم شما نيز مثل ما تحت فشار و اضطراب هستيد و شايد امروز از صندلی ای که رويش نشسته ايد متنفر باشيد. نمی دانم! اما همچنان مثل اولين روزی که راديو خبر پيروزی شما و مردم را در انتخابات اعلام کرد دوستتان دارم. همچنان تنها کسی هستيد که می دانم روح انسانی تان از وضعی که درآنيد آسيب می بيند و رنج می کشد. می دانيد! شما را مانند مرد محترمی می دانم که در کوچه و محله اش توسط موجودی غيرمحترم و يک لات بی و سروپا به دعوا دعوت می شود و جز عرق ريختن و کنار کشيدن خود از دعوا کاری از دستش برنمی آيد. بگذريم.
امروزه روزی است که بهترين دوست من- سينا مطلبی- در بازداشت است. بازداشتگاهی غيرقانونی، غيرمسوول و غيرانسانی بازداشت او را عهده دار بوده است و مثل بيش از ۵۰-۴۰ نفر از هنرمندان و روشنفکران در طول دو سال گذشته به دليل پرونده ای واهی در حال تحمل زندان است. حداقل دو يا سه بار پای من هم به اين پرونده کشيده شد و برخوردهای خشن و غيرمنطقی بازجوی اصلی اين پرونده را ديدم و چون دوست نداشتم دچار مشکل شوم در مورد آن حرفی نزدم، چون من هم اگرچه يزدی نيستم، ولی مثل شما از دعوا کمی می ترسم.

آقای خاتمی!
شش سال است که می نويسم و شش سال است که در اضطراب زندگی می کنم. شش سال پراز اضطراب و ترس فقط به دليل نوشتن. و تازه من خوشبخت ترين نويسندگان اين مملکت هستم، چون نه شجاعت اکبرگنجی و عمادالدين باقی و شمس الواعظين را داشتم که در زندان بمانم و نه حاضر بودم مثل احمد زيد آبادی رنج بيکار ماندن و ننوشتن را تحمل کنم. فکر کردم حداقل بگذارم آنچه را می شود گفت بگويم، اگرچه تمام حقيقت نيست.

رفيق عزيز!
می دانم که اهل ادب و هنر و فکر هستيد و می دانم که بارها بخاطر ناتوانی تان که ناشی از شرايط کشور است رنج کشيده ايد، اما حداقل با شما درددل که می شود کرد. ما، نويسندگان مطبوعات و کسانی که کتاب می نويسند و فيلم می سازند و فکر می سازند و کار هنری می کنند شش سال است که در کنار توليد اثر هنری رنج می کشند. دائما در ترس زندگی می کنند. ترس از اينکه با يک تلفن يا يک برگه احضار شوند وبازجويی با لحن اهانت آميز و با تهديد آنها را تحت فشار بگذارد و زندگی شخصی و حرفه ای شان را زير سووال ببرد و بارها چيزی را که هزار بار درجاهای مختلف توضيح داده اند دوباره بپرسد. ما در ترس و وحشت زندگی می کنيم. ما دائما در هراس بازجويی و بازداشت چيز می نويسيم. دائما در هيچان از بين رفتن آزادی مان هستيم و هميشه بايد با اين فرض زندگی کنيم که تمام تلفن های مان و تمام روابط مان تحت کنترل است. آقای خاتمي! از نظر شما آيا اين شرايط شايسته يک نويسنده است؟
در اين پنج سال، چند باری به سفر بلاد فرنگ رفته ام. هميشه وقتی هواپيما از فرودگاه مهرآباد – که ظاهرا مکان مهرو محبت است- بلند می شود احساس راحتی می کنم و وقتی برای بازگشت به وطن سوار ايران اير می شوم قلبم تير می کشد. وقتی وارد آسمان ايران می شوم اضطراب شروع می شود. تمام دردهای عصبی و بحران های روحی سراغم می آيد و از اول شروع می شود به آزار کشيدن. چه بايد بکنيم؟ الان يک ماهی است که از وحشت و ترس به اروپا آمده ام. آقای عزيز! می ترسم. چه کنم؟ به من می گويند که يکی از پرکارترين نويسندگان سالهای اخير ايران و جزو طنزنويسان مهم کشور هستم. حداقل اين است که در سالهای اخير سه سال پشت سرهم جايزه بهترين طنزنويس کشور را گرفته ام. اما می ترسم در ايران بمانم و بنويسم. می ترسم. می فهميد؟ وقتی بازجوی نيروی انتظامی از من می خواهد آنچه در مورد مشارکت و رضا خاتمی و تاج زاده و نمايندگان مجلس می دانم بنويسم وحشت می کنم.
[در این قسمت برای آن که آن حذف و سانسور نمایان نشود خطاب نامه جابجا شده است و می شنوید که گوینده می گوید: "آقای خاتمی"] می خواهند آدم را به لجن تبديل کنند. بيشتر از اين نمی توانم به لجن کشيده شوم. رذالت هم حدی دارد. بالاخره حداقلی از شرافت وجود دارد که از آن نمی توان عدول کرد و تازه، مگر ما چه کار کرده ايم؟ من نويسنده ادبيات و فرهنگ هستم، نه رهبر سياسی. چرا بايد هميشه در ترس و وحشت زندگی کنم؟

آقای خاتمی!
سينا مطلبی يکی از پاک ترين و شريف ترين فرزندان اين کشور است. نه فقط او، بلکه اکثر بچه های نويسنده در روزنامه ها و اينترنت از اکثر مديران کشور و آقايان واعظ و روحانی پاکدامن تر و شريف تراند. آنها اهل مدارا و سازش هستند، اما هيچ راهی جلو پايشان نيست. ده روز است که سينا مطلبی در بازداشت است. جرم او نوشتن در اينترنت است. جرم خيلی ديگر از بچه های اهل فرهنگ و هنر ديدن فيلم های تاريخ سينماست. طبق مصوبه قوه قضائيه کسی حق ندارد فيلم های شخصی يک فرد را در خانه اش بررسی کند. اما مثل آب خوردن آدم ها به هر چيزی – قانونی و غيرقانونی- متهم می شوند. سينا مطلبی، بايد ماهها در ترس و اضطراب زندگی کند، چون به فکر اصلاحات است و به شما ارادت دارد.
آقای خاتمی!
در سنت ايرانی اگر کسی برای ما يک لطف کوچک می کرد، تا ما چند برابر آنرا تلافی نمی کرديم احساس رضايت نمی کرديم. استاد! ما به خاطر اصلاحات، بخاطر آزادی، بخاطر دموکراسی بارها زندان رفتيم و عذاب کشيديم. بگذاريد از شما انتظار داشته باشيم که حداقل عصبانی بشويد. سينا مطلبی بارها در دفاع از جنبش اصلاحات مقاله نوشته است. شما به او و به ما مديون هستيد. حداقل کمی عصبانی بشويد و بگذاريد ما بفهميم عصبانی هستيد.


آقای خاتمی!
دختر من با من تلفنی حرف می زند و می گويد که دلش برای من تنگ شده است، اما به من می گويد فعلا به ايران نيا، آخر اين چه مملکتی است که درست کرده ايم؟ ما هم که شده ايم يهودی سرگردان. دو هفته که از ايران بيرون می رويم دلمان تنگ می شود برای ايران و اتاق های بازجويی و سلولهای انفرادی و وقتی به ايران برمی گرديم قصد بيرون رفتن از کشور را می کنيم. ما چه بايد بکنيم؟ می دانيد! وقتی می گويند دوروبری های صدام را آمريکايی ها گرفتند دلم خنک می شود. وقتی می شنوم آمريکايی ها در بغداد قدرت شان را تثبيت می کنند دلم خنک می شود، اين در حالی است که هميشه از زورگويی آمريکا متنفر بودم. ولی بخدا قسم بسياری از رژيم های استبدادی از آمريکا بدترند. حداقل اين است که وقتی آمريکا می آيد در زندگی خصوصی انسان دخالت نمی کند و جلوی آزادی های فردی را نمی گيرد. باور کنيد آزادی فردی از استقلال کشور مهم تر است. در بسياری از رژيم های سياسی استقلال فقط راهی برای اعمال استبداد است.

آقای خاتمی!
از هرچه عکس عظيم و بزرگ است متنفرم. نمی دانم چرا فقط در سوريه و عراق وکره جنوبی و ايران و کشورهايی مانند آن آدم عکس های عظيم می بيند. دلم می خواهد تمام اين ديوارهايی که عکس های کاسترو و صدام و کيم جونگ ايل روی آن نقاشی شده توسط تانک های آمريکايی ويران شود. جالب است که دوستان روزنامه کيهان می خواهند صدام حسين را يک بار ديگر در کربلا و نجف احضار روح کنند. آقا جان، تمام شد! شتر مرد، حاجی خلاص! اين مرده به دم هيچ مسيحا نفسی زنده نمی شود. مردم در تمام جاهای دنيا آزادی می خواهند. آزادی شرط اول زندگی انسانی است. خدا را هزار بار شکر می کنيم که مردم عراق اينقدر رنج استبداد را کشيده اند که حاضر نيستند سرمقاله های کيهان را بخوانند و يک بار ديگر غلطی را که در زمان حزب بعث کردند تکرار کنند. و خدا را شکر که فعلا بشار اسد چنا ن ترسيده است که ديگر غلط های پدرش را تکرار نمی کند.

آقای خاتمی!
دنيای آينده آنقدر نزديک است که خوشبختانه هيچ کس از شر آن در امان نيست. فقط از شما خواهش می کنم حداقل بخاطر بدهکاری که به ماها ونسل جوان داريد کمی به برادران بازجو فشاربياوريد که تعداد بازجوها را بيشتر کنند تا دوستان ما زودتر از نکير و منکر بارگاه دادستانی محترم خلاص شوند و از اين عذاب اليم نجات پيدا کنند. ضمنا خواهشمند است حداقل شرافت ايرانی را در نظر بگيريد و به يکی از کارمندان دفترتان بگوييد که به خانه سينا مطلبی تلفن کنند و به پسر چند ماهه اش اطمينان بدهد که پدرش زودتر به خانه برمی گردد.

Hamaad  ||  3:34 AM  || 



Monday, April 21, 2003

وبگرد در بند... .

در همین ارتباط، BBC مطلبی با عنوان "بازداشت يک وبلاگ نويس در ايران" نوشته:

سينا مطلبی، روزنامه ‌نگار سينمايی مقيم ايران كه يک وبلاگ شخصی به نام "وبگرد" را نيز اداره می کرد، روز يکشنبه 20 آوريل بازداشت شد.

این هم خبر شنیداری...، به روایت حسین آقای درخشان.

راستی... .

Hamaad  ||  5:13 AM  || 



Saturday, April 19, 2003

فعلا از

این طرح تاسف بر انگیز بشنوید تا بعد... . شاید پیش آمد و در آینده بیشتر در این خصوص حرف زدیم... .

Hamaad  ||  3:25 AM  || 



Friday, April 18, 2003

هدیه ای که سیامک عزیز برایم فوروارد کرده است...

ذیلا توضیح می دهیم که چرا حمله بوش به ایران که هر روز سه بار همه تهدید می کند، بی فایده است:
"آمریکاییها هیچ وقت موفق به شناسایی نقاط استراتژیک ما نمی شوند، چون نقاط استراتژیک ما معمولا یک جای دیگراست. مثلا نیروهای نظامی ما مشغول کار فرهنگی هستند، نیروهای فرهنگی ما مشغول عملیات سیاسی هستند. نیروهای اطلاعاتی کار خبری می کنند، دیپلوماتهای ما کار هنری می کنند، هنرمندان ما مبارزه سیاسی می کنند، دانشگاهیان ما خبرنگاری می کنند، تروریستها فیلم بازی می کنند، ناشرین ما خرید و فروش کشتی می کنند، نیروهای مطبوعاتی ما کار اطلاعاتی می کنند، تاجرها مشغول امور خیریه هستند و همین طور بگیر برو تا پایین.
آمریکا به این امید به ایران حمله می کند که در صورت حمله به ایران کارها متوقف شود و مردم در فشار قرار می گیرند، در حالی که در ایران سالهاست که کارها متوقف است و هیچ کس احساس ناراحتی نمی کند.
در ایران برای اداره حکومت چهار گروه مطرح هستند؛ یک گروه محافظه کاران هستند که با آمریکا دشمن هستند، یک گروه اصلاح طلبان هستند که با آمریکا مخالفند، یک گروه نیروهای برانداز هستند که به این دلیل با حکومت ایران دشمن هستند که فکر می کنند حکومت ایران آمریکایی است و یک گروه ایرانیان طرفدار آمریکا هستند که اکثرا در آمریکا زندگی می کنند و حتی برای حکومت کردن هم حاضر نیستند به ایران بیایند بنابراین حکومت ما جایگزین ندارد.
حمله آمریکا به سازمانهای اداری و وزارتخانه های ایران به ما زیان چندانی نمی زند، چون در این سازمانهای اداری اتفاق خاصی نمی افتد. حمله آمریکا به تاسیسات صنعتی ایران در بسیاری از موارد به نفع ماست چون دولت مانده است چطور آنها را تعطیل کند."

Hamaad  ||  8:14 AM  || 



Thursday, April 17, 2003

بالاخره...

کتاب "نظریه برخورد تمدنها: هانتینگتون و منتقدانش" به دستم رسید. خوندنش رو به همه دوستان پیشنهاد می کنم. اعتراف می کنم که تا پیش از خوندن اصل مقاله هانتینگتون، درک درست و دقیقی از نظریه برخورد تمدن ها نداشتم.

پ.ن. چاپ اول این کتاب 1374 است و موسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه ناشر آن می باشد. ترجمه و ویراستاری کتاب هم بر عهده آقای مجتبی امیری وحید بوده است.
پ.ن. نکته: هر چه می گردم شابک کتاب را نمی بینم... .
پ.ن. پیشنهاد می کنم که برای خوندن این کتاب به ترتیب زیر عمل کنید: فصل دوم، سوم و در آخر هم فصل اول رو بخونید. کتاب رو که ببینید خودتون دلیلش رو می فهمید.

Hamaad  ||  5:50 PM  || 

یک روایت... .

آقای پوریا شجاعی، در وبلاگ یک مرد، یک شب، یک قلم،... نوشته هایی دارند با عنوان "● تغييرات جامعه از نظر من" که خواندنش را به دوستان پیشنهاد می کنم. به هر حال این مجموعه هم یک روایت است... . یک نگاه، و یک تفسیر... . خوشبختانه این مجموعه ادامه داره... .

Hamaad  ||  5:15 PM  || 



Wednesday, April 16, 2003

دِ بیا...

حالا خر بیارید و باقالی ببرید... . (خدا وکیلی چند درصد از ما، اعم از موافقین، مشوقین، منتقدین و مخالفین روندهای مختلف جهانی، منطقه ای، ملی و محلی، منتقدین درون حاکمیت و بیرون حاکمیت، منفعلین روشنفکر نما و روشنفکران اندیشه ساز و فعال، مذهبیون و ... اذهانمون در بیست سال پیش منجمد نمونده!؟ چند درصد ما به صورت معقول، منطقی و واقع بینانه شرایط زمان و مکان رو بر اساس واقعیات عینی می سنجیم و کرده های خودمون رو به نقد می نشینیم!؟ چند درصدمون این انعطاف رو داریم که بپذیریم پیش از این به اشتباه می رفته ایم؟ چند درصدمون بر این باوریم که ممکن است پیش از این به جهان پیرامونمان به خطا نگریسته باشیم و باید دیگر گونه نگریستن به جهان پیرامونمون رو بیاموزیم!؟)

Hamaad  ||  9:48 AM  || 

صحبت های دیروز آقای زرهی را که شنیدید.

حالا هم کامنت پایا رو که توی وبلاگ ئه سرین گذاشته است بخوانید:
"نگاه جان حالت از دلسوزی برای عراقيها به هم نخوره.. شنيدی ميگن مشت نشانه خرواره؟ ولی مشتی با قبول کن که خودت برچيده باشی نه يانکه کسی که به نفعشه دستچين کرده باشه تازه احتمالا روشم کار کرده باشه که بگه خروار هم همينه! ديگه ما که از اين حرکات نمايشی زياد ديديم ... نبايد بازم که گول يه فيلم با چندنفر آدم ميگن عراقی رو بخوريم که! تعداد هم تو هيچکدوم از فيلمهايی که نشون دادم جمعينی نبود و اکثرا سنينی هستن که خرجشون يه شکلات بيشتر نميتونسته باشه. من که اينجا در طول جنگ هر عراقی ديدم پرچم کشورش و بلاخره يه جوری ادا کرده بود و ناراحتيشو يه جوری ابراز ميکرد!"

Hamaad  ||  12:17 AM  || 



Monday, April 14, 2003


زندگی مزدک چی می شه!؟ واقعا این خاطرات و تجارب هیچ زمان از زندگی او پاک خواهند شد!؟ آیا واقعا ... .

Hamaad  ||  7:27 PM  || 



Sunday, April 13, 2003

می دونم که صدای من به جایی نمیرسه...

ولی دلم می خواد فریاد بزنم که در این جنگ هم اولین قربانی حقیقت بود! آقای طاهری، می دونم که صدای من به گوشتون نمیرسه...، ولی آخه اینها چه هستند که می گویید!؟!؟ من همواره برای شما و گفته هایتان احترام زیادی قائل بودم. قائل هستم. خبر و خبرنگاری حرفه من نیست، ولی باور بفرمایید که می تونم حداقل 100 صفحه در خصوص سانسورهای خبری اجرا شده در این جنگ بنویسم... . و باور بفرمایید که استدلال هایم کاملا مستقل از آقای زرهی است!!! شما چطور قاضی و محققی هستید که پیش از تحقیق اعلام موضع می کنید!؟ مگر ممکن است با این احکامی که در خصوص دموکراسی حاکم بر آمریکا و انگلیس، و قانونمداری ارتش هایشان صادر می کنید، قضاوت و تحقیق منصفانه ای بکنید!؟
من که باور نمی کنم.

Hamaad  ||  6:22 PM  || 

خاطرم هست...

نهم اسفند، که انتخابات شوراها برگزار می شد، جایی بودم که می تونستم برنامه تلوزیون CNN رو ببینم... . برنامه ای داشت که وضعیت دموکراسی در ایران رو بررسی می کرد. محور بحث این مصوبه بود... .
برنامه را که می دیدم به خودم افتخار می کرد. به این که دارد از مجلس کشور من حرف می زند... . همه انتقادهایی را که نسبت به نظام حاکم بر ایران و مخصوصا مجلس داشتم از خاطر برده بودم و ... .
در اون برنامه، مجلس ایران و مخصوصا ساختار و جایگاه اون از نظر قانون اساسی با دیگر مجالس دنیا بررسی می شد. گزارشگر برنامه گفت: "مجلس قانون گذاری ایران شاید تنها مجلسی باشد که اقلیت ها برای طرح و پی گیری خواسته هایشان نماینده هایی در آن دارند." (نقل به مفهوم) و سپس تاکید می کرد که در هیچ کدام از دیگر مجالس دنیا، حداقل در کشورهای غربی که داعیه دموکراسی دارند چنین حق و امتیازی برای اقلیت های قومی و مذهبی به رسمیت شناخته نشده است. برنامه بسیار جالبی بود... . در پایان برنامه هم مجددا این مصوبه به عنوان مصوبه ای معرفی شد که ایران رو از نظر وضعیت حقوق اقلیت ها، نسبت به دیگر کشورهای اسلامی در موقعیتی بسیار برتر قرار میده... .

پ.ن. حیف شد، واقعا حیف شد... . پس از سفر کریس پاتن به ایران و پبش از انتخابات نهم اسفندماه سال گذشته، موج برنامه ها، مصاحبه ها و ... ای که سیاست های آمریکا و مخصوصا جورج بوش در مورد ایران رو تقبیح می کردند به شدت رو به افزایش بودند. به خصوص مساله ویزا (و باز مخصوصا مساله ویزاهای دانشجویی بچه های ایرانی) و انگشت نگاری رو به شدت تقبیح می کردند. حتی خاطرم هست شخص کریس پاتن به صراحت گفت که به نظر من آقای بوش و دولت آمریکا سخت در اشتباه اند و باید که مساله ایران و مردم ایران از دیگر کشورهای منطقه جدا کنند. اون می گفت که باید ایران رو به عنوان یک دموکراسی در حال شکل گیری به رسمیت شناخت. اون تصریح کرد که سیاست های آقای بوش نه تنها این روند رو تسهیل نکرده است، بلکه دقیقا در جهت تحدید و جلوگیری از این روند می باشد.
پ.ن. حتما می دونین که کریس پاتن کمیسر روابط خارجی اتحادیه اروپایی است.

Hamaad  ||  6:11 PM  || 

با این حساب من هم جراح متخصص هستم!!! یکی رو بدید که شیکمش رو پاره کنم.

Hamaad  ||  5:41 PM  || 

Hamaad  ||  12:50 PM  || 



Thursday, April 10, 2003


شنیدنیه... . حالا شما این رو بذارین کنارش. به چه نتیجه ای می رسید!؟ به این سوال چه جوابی می دین!؟


راستی...

یه سری هم به صفحه ایران بی بی سی بزنید... . صفحه ای که مباحث و مطالبی با این عناوین رو می شه توش پیدا کرد:

1- درس عبرتی برای ایران
2- حکومت آينده عراق و نگرانی های فزاينده در ايران
3- بحث عمومی، بعد از عراق نوبت ايران است

اگر که خیلی علاقه مند هستید، یه سری هم به صفحه ایران و صفحه ایران در مطبوعات جهان صدای آلمان (سایت DEUTSCHE WELLE) بزنید. معمولا توش چیزای خوبی پیدا میشه... . مثل:

1- نگاه روزنامه فرانكفورتر آلگماينه به تاثير جنگ عراق بر ايران
2- ايران و راه مقابله با تهديد جنگ: مبارزه براى حقوق بشر

Hamaad  ||  7:51 AM  || 



Sunday, April 06, 2003

برابر آینه - صفر

اغلب، تیترهای درشت روزنامه ها و مباحث داغ روز به هیجانم می آورند. نیرویی در درونم تشویقم می کند که بنویسم. چنین است که در دام روزمرگی اسیر می شوم، به دنبال خرده خبرهای روزمره می روم، و به واسطه تهی توشگی ای که رسم جوانی ست، به ارائه نقد و تحلیل هایی بعضا بسیار سطحی بسنده می کنم. البته گاه هم پیش می آید که وقتی به نوشته ام می نگرم، احساس خوش آیند خلق و تولید همه وجودم را فرا می گیرد.
به هر وصف...
پس از نوشته اخیرم در نقد مقاله آقای بهنود، بر آن شدم که گاهی هم به جلوی آینه بروم، و خود را به نقد بنشینم. امیدوارم که بتوانم... . کار دشواری ست... .

Hamaad  ||  10:05 AM  || 

Hamaad  ||  10:03 AM  || 



Friday, April 04, 2003

خوب...، دیگه چه خبر!؟ عجب هیجان انگیز... . پس که اینطور... . اگه اینطور باشه پس این چی می گه و حرف حسابش چیه!؟ یعنی با این چنین پیش زمینه ای است که اون جور حرف هایی رو می شنویم؟ این رو چیکار می خوان بکنن؟ چطوری باید تعبیرش بکنیم!؟ از قرار نهایتا هم دست گره گشا از دل این مساله می خواد در بیاد... . به هر حال این هم تحلیل های یه تعدادی کارشناس.

Hamaad  ||  3:26 PM  || 

'سازمان ملل نقش محوری داشته باشد'

این هم همون اتفاقی که انتظارش را می کشیدیم... . دیگه چه خبر!؟ (به متن خبر توجه بفرمایید، نه عنوانش)

Hamaad  ||  2:52 PM  || 



Thursday, April 03, 2003


سر آن داشتم که در خصوص سخنرانی آقای خاتمی در جزیره کیش مختصری بنویسم. البته متاسفانه ابندای سخنرانی را از دست دادم و هر چه هم که می گردم متن کامل سخنرانی را نمی یابم. الان هم ساعت از 6:25 صبح گذشته است و من مست خوابم. شاید وقتی دیگر... .

Hamaad  ||  5:58 PM  || 


پیشنهاد می کنم که این رو حتما بشنوید. این سی ثانیه را هم به آن اضافه بفرمایید. قضاوت با شما.

Hamaad  ||  5:40 PM  || 

وبلاگ های دیگرم:

وبلاگ های دوستان:

وبلاگ های پیشنهادی:

سایت های پیشنهادی:

سایت نشریات تخصصی:

سایت های خبرگزاری ها:

سایت های روزنامه ها:

گذشته های این وبلاگ: