رقم آباد
شدن را گریزی نیست، که دنیا هر دم دگر می شود... .


Tuesday, January 13, 2004

Hamaad  ||  8:09 AM  || 



Tuesday, January 06, 2004

ای دريغا، به برم می شکند...
برای شادی صدر و همه کسانی که رنج ماندن و گفتن را تحمل کردند.
سال 1367 بود که گروهی از بچه های حوزه هنری با مديريت حوزه قهر کردند. بزرگتر آنها محسن مخملباف بود و ديگران، قيصر امين پور بود و فريدون عموزاده خليلی و حسن حسينی و بيوک ملکی و طاهره ايبد و مهرداد غفارزاده و.... آنها می خواستند فيلم بسازند و داستان بنويسند و شعر بگويند و تاب کنترل و سانسور موجود در حوزه را نمی آوردند. آمدند به انتشارات سروش و نشريه ای راه افتاد به نام سروش نوجوان و در آن کاری صورت گرفت که اگرچه کارستان نبود، اما حداقل چيزی بود که آنها حس می کردند، هر چه هستند خودشان هستند. در ميان اين بچه ها دخترک کوچک اندام چهارده پانزده ساله ای بود که تند تند حرف می زد و زياد می نوشت و خوب کار می کرد. نامش مثل نگاهش شادی بود و دلش می خواست نويسنده شود. و شد. بعدها ما در ماهنامه همشهری همکار شديم. ماهنامه ای بود نوگرا و به مسائل اجتماعی و فرهنگی می پرداخت. شادی صدر، که حالا ديگر هجده نوزده ساله بود، شد مسئول صفحات نوجوانان ماهنامه و من شدم مسئول صفحات سينمايی و اجتماعی و نويسنده چهار مقاله و گزارش ماهانه با چهار اسم مستعار. بعدها در روزنامه همشهری در يک سرويس با هم کار کرديم. روزنامه همشهری اولين تجربه جدی روزنامه نگاری در دهه هفتاد بود. طرح روزنامه را من به کرباسچی پيشنهاد کردم، مهدی کرباسچی مديريتش کرد و ستاری، که بعدها صبح امروز و بنيان و بسياری روزنامه های ديگر را در آورد، به آن شکل عينی داد. حسين خسروجردی گرافيک نو و مدرن همشهری را از زندان گرافيک کهنه کيهان و اطلاعات در آورد و چشم مردم شهر با نوعی ديگر از روزنامه آشنا شد. شادی، که حالا برای خودش خانمی است، و از بزرگان مطبوعات و جنبش زنان کشور ماست، در روزنامه فعال بود.
اما و هزار دريغ که روزنامه همشهری جز همان دو ماه شاخ و شانه نکشيد و زود جوانمرگ شد. کرباسچی، شهردار وقت و بهترين شهردار تاريخ تهران، تحت فشار مجلس مجبور شد ابتدا ماهنامه همشهری را تعطيل کند و بعد مديريت روزنامه را عوض کند. ماهنامه به اتهام اهانت به رهبری و توهين به رزمندگان توقيف شد و ستاری از روزنامه رفت. يادتان نمی آيد، ولی بگذاريد نام چند نفری را ببرم که جزو گروه بنيانگذار روزنامه همشهری بودند: احمد ستاری( سردبير، که بدون همت او نشريات دوم خرداد هرگز پا نمی گرفتند)، شمس الواعظين( نويسنده سرمقاله ها)، اکبر گنجی( دبير سرويس مقالات)، بهروز گرانپايه( دبير سرويس هنری که بعدها در پرونده عباس عبدی اتهامات سنگينی خورد)، محسن اشرفی( نويسنده مقالات صفحه آخر و نويسنده گزارشات اقتصادی و اجتماعی که بعدها دبير تحريريه صبح امروز و آفتاب امروز و بنيان و بسياری از روزنامه های ديگر شد)، سيد ابراهيم نبوی( دبير سرويس گزارش و شهرستانها و مسوول صفحه آخر)، فريدون عمو زاده خليلی( دبير سرويس ادبيات که بعدها مدير مسوول آفتاب امروز بود و چلچراغ را اداره می کرد و در نوروز و صبح امروز و آفتاب و بسياری جاهای ديگر آثارش را می خوانديد)، علی اصغر رمضانپور( که معاون تحريريه بود و بعدها در روزنامه نگاری پس از دوم خرداد نقشی به سزا داشت و مدتی هم معاون فرهنگی مسجد جامعی شد و بيش از آنکه از نعمت حکومتی بودن برخوردار شود، تاوان دفاع از آزادی را داد)، ابوالفضل زروئی نصر آباد( شاعر و طنزسرای بزرگ زبان فارسی که بی بديل است و آن روزها ستون طنزی می نوشت در همشهری)، جهانگير کوثری( دبير سرويس ورزش بود و بهترين مفسر ورزشی کشور، که اگرچه کار مطبوعات را جدی نگرفت، اما در کنار همسرش رخشان بنی اعتماد به توليد فيلمهای ارزشمندی در سينمای ايران پرداخت)، سعيد پورعزيزی( که مدير اجرايی تحريريه بود و بعدها روزنامه بهار را منتشر کرد) و بسياری ديگر که جز خاطره و يادی از آنها در ذهن من نمانده است و شايد که حتی نام شان را فراموش کرده باشم. در آن روزها شادی صدر می نوشت و خوب هم می نوشت.
بالاخره روز مبادا آمد، همان روزی که کرباسچی آمد، در حالی که سرش به زير بود و خبر بد را نمی خواست بدهد. مجلس تهديدش کرده بود. مجلسی که نماينده مردم نبود و تاب روزنامه ای پر از نشاط و آگاهی را نمی آورد. مجلس گفته بود که يا ستاری و گروهش بايد از همشهری بروند و يا روزنامه را تعطيل کند. و کرباسچی می دانست اگر اين باج را بدهد می تواند به کار اصلی اش در به سامان آوردن تهران ادامه دهد و چنين کرد. اکبر گنجی و من از همه بيشتر عصبی شديم، همان روز استعفا داديم و به خانه رفتيم. ديگران ماندند و چند ماه بعد رفتند. اما روزنامه کم کم شد يک چيز معمولی، پر از تبليغات و خبرهای بی بو و خاصيت و نوشته هايش اگر چه مانند کيهان و اطلاعات و رسالت آزاری نمی رساند، اما فايده ای هم نداشت.

.... و چهار سال گذشت
چهار سال به سختی گذشت. سالهای ترکتازی مهدی نصيری بود در کيهان و مقالات يوسف ميرشکاک عليه دولت آبادی و شاملو و روشنفکری و در مجموع انسان، سالهای توی بوق کردن تهاجم فرهنگی و حمله کردن به کتابفروشی ها و سينماها، سالهای تحت فشار گذاشتن کانون نويسندگان و کشف اجساد روشنفکران در بيابان های اطراف شهر، سالهای سخيف شدن سينما و تبديل کامل تلويزيون به حسينيه که با همت فيلسوف معاصر علی لاريجانی صورت می گرفت، سالهايی که در آن عباس عبدی و اصغرزاده و محمد نصراللهی و جواد مظفر به زندان های پنهانی می رفتند و حتی خبری هم از آنان پخش نمی شد، سالهای دريافت استفتاء در مورد حرمت کامل موسيقی، سالهايی که با پيراهن استين کوتاه هم به ادارات دولتی نمی شد رفت، سالهايی که انصار حزب الله وسط شلوغ ترين خيابان شهر نماز جماعت می خواندند، سالهايی که پخش اسم بهزاد نبوی و مهاجرانی هم از تلويزيون ممنوع شد، چه رسد به گلشيری و شاملو که کفار علانيه بودند، سالهای بازجويی در طبقه ششم هتل استقلال و لابی هتل هما، سالهای تعطيل گردون و مهاجرت عباس معروفی به آلمان و زندان و بازجويی فرج سرکوهی و مرگ دلخراش سعيدی سيرجانی. در آن سالها حتی هاشمی رفسنجانی هم توسط انصار حزب الله جزو اپوزيسيون قلمداد می شد. سعيد امامی تا رهبری مجاهدين خلق نفوذ کرده بود و وزارت اطلاعات هر کار می خواست می کرد. روشنفکران دينی هم يا در فرنگستان تحصيل می کردند و يا در جلسات هفتگی دکتر سروش خودشان را سرگرم می کردند و تقريبا همه چيز در بدترين وضعی قرار داشت.

تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی...
آن روزها شادی صدر دلش را به راه انداختن يک انتشارات خوش کرده بود و من هم در اصفهان، گريخته از هياهوی شهر تهران، مشغول تدريس داستان نويسی و فيلمنامه نويسی بودم. و حکايت شعر شفيعی کدکنی بود که...
آنچه می خواهم نمی بينم
و آنچه می بينم نمی خواهم...
دلمان خوش بود به جشنواره فيلم فجر، که در آن روزها روشنفکرانه ترين اتفاق کشور بود و گريزراهی برای زنده ماندن در مملکتی که هواهايش عفن بود و آبهايش ناگوار
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زين هواهای عفن، وين آبهای ناگوار
گاهی از طريق دوستان نوشته هايی از ايرانيان مقيم فرنگ می آمد. آنها هم اگر از ما نوميدتر نبودند، حداقل می شد گفت که از ما در فهم شرايط گيج تر بودند. رضا پهلوی داشت خوش می گذراند و وقتی به او گفته بودند با اين طرح برو به ايران و کودتا کن، اولين سووالی که پرسيده بود اين بود که اگر کودتا موفق نشد چطور فرار کنم؟ مسعود رجوی گند انقلاب ايدئولوژيکش با مريم در آمده بود و در باتلاقی به نام عراق سرنوشت خود و چند هزار عضو سازمانش را به صدام بی سرنوشت گره زده بود و با انقلابی ترين روش های ناب اسلامی داشت مخالفان طلاق و ازدواج را شکنجه می کرد و در ضمن قول دنيايی بدون خشونت را می داد، بنی صدر مشغول تحقيق در يافتن توحيد و نبوت و معاد در ذرات کوانتوم بود و چپ ها داشتند مصيبت نابودی اردوگاه سوسياليسم و آمدن گارباچف را مزمزه می کردند. رهبران اپوزيسيون روزی چند ساعت با فرزندانشان کلنجار می رفتند تا به آنها حالی کنند که زبان فارسی هم مهم است.
... اما يک روح ايرانی بود که داشت از ميان مصيبت چيزی تازه را کشف می کرد. چيزی به نام زندگی. يک ملت داشت می فهميد زندگی کردن مهم ترين کاری است که می شود کرد. يک ملت داشت می فهميد که جهان، دنيای کوچکی نيست که در تلويزيون ايران نشانش می دهند. نسلی داشت متولد می شد. حالا ديگر شادی صدر دانشجوی رشته حقوق بود و ازدواج کرده بود. نسل جديدی هم داشتند از راه می آمدند، پانزده ساله ها. انتخابات رياست جمهوری داشت نزديک می شد و ما فکر می کرديم هرچه باشد ميرحسين موسوی از ناطق نوری قابل تحمل تر است. ابراهيم اصغر زاده و عباس عبدی و حجاريان و گروهی از آنها که رفته بودند سراغ خاتمی به او گفته بودند کانديدا شود تا بر اساس برآوردهای موجود سی در صد از آرا را بدست آورد و در اين حال آنها بتوانند حزبی تشکيل دهند و برای ده سال بعد قدرت را در دست بگيرند. اما آقای مدير کتابخانه ملی نوميدتر از آن بود که بتواند پا به اين عرصه بگذارد. آخرين کار سياسی اش حضور او در وزارت ارشاد بود، کارش را با سانسور کتابها، که رسم همان سالها بود آغاز کرده بود و در سالهای آخر فضايی نسبتا مناسب برای مطبوعات آماده کرده بود که همان باعث دردسرش شده بود و در پايان به استعفايش انجاميده بود. راضی کردن او برای کانديداتوری کار ساده ای نبود، اما شد.... و بعد، يک روح ايرانی آمد، روحی ناشناخته که هر از چند سالی پيدايش می شود.... همه فکر می کردند انتخابات به مرحله دوم کشيده شود. اما خاتمی بدون اينکه بخواهد و فکرش را کرده باشد رئيس جمهور شد. به همين راحتی. حتی کسانی که به او رای داده بودند هم باورشان نمی شد. مردم خودشان را هم فراموش کرده بودند. سالها تحقير و ناديده شمردن يک ملت آنان را دچار توهم وجود نداشتن کرده بود.

من حرف می زنم، پس من هستم
ما حرف زدن را فراموش کرده بوديم، يا بايد نجوا می کرديم، يا بايد ناله می کرديم، يا بايد فرياد می زديم. وقتی جمشيد بايرامی به من گفت که محسن سازگارا می خواهد يک روزنامه دموکراتيک راه بيندازد، چنان به او خيره شدم که دست و پايش را گم کرد.می خواستم بپرسم دموکراتيک نمنه دی؟ اما روزنامه جامعه راه افتاد. در ساختمانی کوچک که فقط برای پنجاه نفر جا داشت. در ميدان جوانان. نزديک حسينيه ارشاد. حميد جلايی پور بود و محسن سازگارا و شمس الواعظين و عليرضا رجايی و دکتر قندی و قاضی زاده و ابراهيم نبوی و مرجان شهرياری و ليلی فرهادپور و رويا کريمی و استاد فرهمند و احمدرضا دالوند و کاريکاتوريستی به نام رستمی که هميشه پرنده و قفس می کشيد. جامعه فقط يک روزنامه نبود. يک اميد بود برای زندگی کردن. يک وسيله برای نفس کشيدن و امکانی برای محقق کردن روياهايمان. من سالها در روياهايم ديده بودم که می توانم هر روز طنز بنويسم و هر روز صدها هزار نفر آنرا بخوانند و خواب ديده بودم که می توانم با هر کس دلم خواست مصاحبه کنم و هر سووالی خواستم از او بکنم وسووال پيچش کنم و خشتکش را به سرش بکشم. من سالها خواب ديده بودم که می توانم هر دو ماه يکی از کتابهايم را به بازار بفرستم. سالها 32 حروف سربی را چون سربازانم ديده بودم که با شهامت و دليری و هوشمندی می جنگند. سال 1374 به دوستی گفته بودم که آيا می شود ما هر چه می خواهيم بنويسيم و بعد ما را به اتهام آن نوشته ها محاکمه و زندانی کنند و حداقل بتوانيم پای نوشتن مان بايستيم؟ و حالا ما در آرزويمان زندگی می کرديم... به تدريج گمشده ها پيدا شدند. همه آنها که سالها بود همديگر را گم کرده بودند، آمدند. جواد مظفر آمد و يوسفعلی اشکوری آمد و مسعود بهنود آمد و مهرانگيز کار آمد و ابراهيم يزدی آمد و نوشابه اميری آمد و فرهاد بهبهانی آمد و شادی آمد، شادی صدر هم آمد. همان روزها بود که بيل گيتس هم آمده بود و اينترنت داشت عضو همه خانواده ها می شد.... اما چه آسان روياهايمان را می دزدند...
آنروز مرد کوتوله شعبه1410 حکم توقيف روزنامه را صادر کرد. 119 شماره جامعه در آمده بود و تيراژ آن به 360 هزار رسيده بود، بالاتر از تيراژ همشهری ، شب، همه بچه های روزنامه عزای عمومی گرفته بودند. مهين گرجی، دخترک بلند قامت خوزستانی که درباره فوتبال می نوشت و هر چيزی می توانست اشکش را دربياورد، داشت گريه می کرد. همه بروبکس روزنامه نگار و فرهنگی در حياط جامعه جمع شده بودند و به سووال لنين جواب می دادند که: چه بايد کرد؟ وقتی فردا من با يک نسخه روزنامه توس وارد دفتر روزنامه زن شدم، تعداد کسانی که از شوق گريه می کردند کم نبودند و کسانی که سرشان را بالا گرفته بودند و غرور ماندن و بودن در چشمشان برق می زد، به پهنای صورتشان می خنديدند. هشت روز بعد مرد کوتوله قوه قضائيه به بهانه ای واهی توس را هم توقيف کرد. و روز بعدش آفتاب امروز در آمد و ديدند سمبه پر زور است و دوباره توس آمد و مثل پروانه روی شانه مردمانی نشست که دکه روزنامه فروشها حالا ديگر ميعادگاه عاشقانه دانايی شان شده بود. توس نيز 45 شماره دوام آورد. صبح بود که رفيقی زنگ زد و گفت: کجايی؟ گفتم: دارم می آيم روزنامه. گفت: نيا، همه را گرفته اند و حکم توقيف تو را هم دارند. سه روز بعد خودم را به دادستانی معرفی کردم و زندان رفتم.
داشتم در مورد شادی صدر می گفتم. آقای مارلون براندو از پشت عينکش به او گفته بود: باش تا صبح دولتت بدمد و فکر کرده دولت شادی صدر بی رنج و بی مرارت بوجود آمده و يادش رفته يا هرگز نديده است رنجی که برديم و می بريم و خواهيم برد.

مرد ترين عضو خانواده هاشمی
وقتی از زندان بيرون آمدم به ملاقات فائزه هاشمی رفتم. گفت: چه خبر؟ گفتم: کشفی کردم. گفت: چه؟ گفتم: فهميدم يک مرد در خانواده هاشمی هست، آن هم شما هستيد. خنديد. آنقدر طاقت داشت که می شد تند ترين انتقادها را هم از خودش با صراحت به او گفت. بسيار باهوش بود و بسيار عاقل. شجاعت مواجهه با اتفاقات تازه را داشت و وقتی چيزی را نمی دانست تلاش می کرد تا آنرا بداند. نمی دانم حالا کجاست و چه می کند، اما او بی ترديد جزو دموکرات ترين انسانهايی است که در عمرم ديده ام و روزهای همکاری با او هميشه برايم لذتبخش بود. وقتی به من گفت می خواهد روزنامه زن را راه بيندازد با او شرط و شروطی کردم. قبول کرد و تا آخر پای حرفش ايستاد. همزمان هم در جامعه کار می کردم و هم روزنامه زن را راه می انداختم. در گوشه ای از سالن روزنامه زن سرويس حقوقی بود که به دليل کار ويژه اش در مورد حقوق زنان و خانواده نقش مهمی در روزنامه داشت. شادی صدر که حالا ديگر نويسنده ای کامل شده بود، دبير سرويس بود و خوب کار می کرد. مثل هميشه. و فائزه بود که حالا ديگر روزنامه عشقش شده بود و وقتی آنرا به بهانه ای واهی از دست داد، انگار لال شده بود. وقتی نمی توانی حرف بزنی همه چيز سخت می شود. شادی در آن روزها سخت درگير کار بود و می نوشت و می نوشت و می نوشت.

طوفان مطبوعات و عاليجنابان رنگ و وارنگ
تعطيل شدن توس، ابتدا همه را ترساند. کسی شهامت دفاع کردن از دستگير شده ها را نداشت. مهاجرانی هم دادگاه انقلاب را تائيد کرد. يک ماه بعد جسد فروهرها را پاره پاره در خانه شان در خيابان هدايت پيدا کردند و چندی بعد جسد مختاری و پوينده مردم را متوجه يک جنايت عجيب کرد. طوفان مطبوعات به راه افتاد. روزنامه جامعه غنچه داده بود و گل داده بود و زمستان شکسته بود و رفته بود. اما روزنامه ها بودند که می آمدند. دکه های روزنامه فروشی پر بود از حرف های تازه و خبرهای تازه، آدمهايی که گويی در اين سالها هرگز نبودند، متولد می شدند. محمد قوچانی به دنيا آمد. اکبر گنجی در صبح امروز طلوع کرد. عباس عبدی اخمو خنديد. عليرضا علوی تبار می نوشت. سينا مطلبی از يک سينمايی نويس تبديل به يک سياسی نويس قدرتمند شد. نيوشا توکليان دخترک بيست ساله چنان عکاسی شده بود که کسی باور نمی کرد.انتخاب يک روزنامه از ميان آن همه روزنامه سخت شده بود. شجاعت آنقدر فراگير شده بود که بهنود نوشت: همه با هم از چراغ قرمز عبور نکنيم. درخت آنقدر شاخه داشت که نمی شد آنرا از جا کند. شادی صدر رفت به گروه روزنامه های صبح امروز و آفتاب امروز و حالا ديگر يک نويسنده خوب مقالات اجتماعی و حقوقی شده بود. نامش را در جاهای مختلف می شد خواند و حرفهايش شنيدنی بود. توسعه مطبوعات در ايران چنان فراگير شد که حتی روزنامه های مخالفان اصلاحات نيز روش های اصلاح طلبان را در روزنامه نگاری در پيش گرفتند. رسالت، انتخاب، جوان و جام جم به عنوان روزنامه های مخالف اصلاحات تلاش می کردند تا به جای فحاشی، قواعد حرفه ای روزنامه نگاری را رعايت کنند. طوفان مطبوعات در محدوده مرزهای ايران باقی نماند. ايرانيان پژمرده بيرون مرز که سرنوشت خود را پذيرفته بودند و مهم ترين تفريحشان اتهام زدن به همديگر بود ، ناگهان با پديده تازه ای مواجه شدند. جوان بيست و چند ساله ای که تازه يکی دو سالی بود از ايران مهاجرت کرده بود، چهار راه خبری گويا را به راه انداخت و همچون آينه ای منعکس کننده انديشه های تازه ای شد که در ايران بيان می شد. گويا فهميده بود که اگر قرار است اتفاقی بيفتد اين اتفاق در ايران خواهد افتاد. جنبش دموکراسی خواهی ايران بی ترديد مديون هوشمندی و دانايی اين جوان است. به تدريج انديشه اصلاح در ميان کليه نيروهای سياسی داخل و خارج عموميت يافت و به يک انديشه غالب تبديل شد. مردم ايران ديگر به قهرمان نياز نداشتند، بلکه به انديشه نياز داشتند. واقعه قتلهای زنجيره ای و بيانيه وزارت اطلاعات در پذيرش اين قتلها توسط کارکنان وزارت مذکور از يک سو و واقعه هجده تير و رفتار عاقلانه دانشجويان ايرانی نشان داد که ما ديگر با آن جامعه عصبی که تنها با شورش و انقلاب بلد است واکنش سياسی نشان دهد، روبرو نيستيم. جامعه جوان ايران بالغ شده بود، و تحمل و مدارا را فرا گرفته بود. گفتگو کردن راهی شد برای گريز از خشونت.

آنها به مغزش شليک کردند
دستش لرزيد، وگرنه گلوله بايد به مغزش می خورد. در لايه های پيچيده خاکستری مغز او چه گذشته بود که بايد با آن کلت ماکاروف به ديوار شورای شهر می پاشيد؟ سعيد حجاريان، جوانک انقلابی در وزارت اطلاعات دريافته بود که نابخردی مهم ترين علت سقوط حکومتهاست و دريافته بود که جز در شرايطی آزاد نمی توان عمر يک جامعه را تضمين کرد. او سالها در سکوت و به دور از هياهو با گروه دوستان مرکز مطالعات استراتژيک( عبدی، کديور، علوی تبار، بهزاد نبوی، تهرانی، مجيد محمدی، گرانپايه، قاضيان و بسياری ديگر) در يافتند که نظام اجتماعی با يک مهندسی نادرست رو به پريشانی و فروپاشی می رود. آنها انديشه ای را آغاز کردند که مبتنی بر تغييرات واقعی اجتماعی در ايران بود. آنان تغييرات دموگرافيک را ديده بودند و در اثر دانايی خود انقلابی گری را يکسره کنار نهاده بودند. وقتی جوان 21 ساله انقلابی ساده دل خود را در لباس ياران پيامبر ديد و اسلحه اش را به سوی مغزی شليک کرد که از نگاه او دين را به خطر انداخته بود، سعيد حجاريان خود را در اوج موفقيتی می ديد که ناشی از پيشرفت گام به گام جنبش اصلاحات بود. اما گلوله مغز حجاريان را از او نگرفت، بلکه او را به بدنی تبديل کرد که هيچ کاری نمی توانست بکند جز انديشيدن. نمايش در اينجا تمام نشد. قاضی مرتضوی نيز مغز جنبش اصلاحات را نشانه رفت. او به بهانه کنفرانس برلين و به انتقام پيروزی يک ملت و مطبوعات مردمی در انتخابات مجلس در عرض يک ماه تمام مطبوعات اصلاح طلب کشور را توقيف و اکثر آدمهای مهم مطبوعات را زندانی کرد. ايران به بزرگترين زندان مطبوعات جهان تبديل شد. همه چيز در يک ماه اتفاق افتاد. هر روز خبر بدی می رسيد. هر روز يکی را دستگير می کردند. هر ساعت اتفاق تازه ای می افتاد. دکه های مطبوعات خلوت شدند. می شد چشمهای حيرت زده ای را ديد که می آمدند و روبروی دکه روزنامه ها و به جای خالی روزنامه هايی که در آن حادثه مرده بودند ، نگاه می کردند. کسی سووال نمی کرد و کسی جواب نمی داد. يک بهت زدگی عميق در سراسر شهر بيماری واگير شده بود.

ما زنده می مانيم
حلقه محاصره روز به روز تنگ تر می شد. روزنامه ها متولد نشده می مردند. روزنامه بهار قبل از اينکه به بهار اولش برسد مرد. حتی به چند ماه هم نرسيد. روزنامه ملت پس از انتشار يک شماره توقيف شد. و روزنامه روز نو قبل از انتشار توقيف شد. ابتدا مديران مسوول و بعد سردبيران زندانی شدند، بعد نوبت نويسندگان رسيد، بعد هنرمندان احضار و بازداشت شدند، بعد وکلای متهمين هم زندانی شدند. اما ما قرار بود زنده بمانيم. اينترنت راه زنده ماندن شد. پذيرفتيم که بايد بمانيم و بنويسيم و ياد بگيريم چگونه بمانيم. روزنامه ها نبودند، کتابها را نوشتيم، وب سايت ها و وب لاگ ها به راه افتادند. حسين درخشان، نويسنده روزنامه نشاط که به کانادا مهاجرت کرده بود به بچه های نسل جديد آموخت که چگونه هر کدام يک روزنامه باشند. وب سايت های اينترنتی که زمانی با ويزيتور ده هزار تايی به اوج خوشايندی خود می رسيدند آنقدر فراوان شدند که ويزيتورهايشان به حد روزنامه ها رسيد. شادی صدر هم وب سايت زنان را راه انداخت. او به زودی توانست خوانندگان فراوانی پيدا کند. حالا ديگر راه تنفسی پيدا شده بود. بايد ماند و بايد زنده ماند. بايد شادمان زيست و به ديگران تسلی داد. ملت ما در طول تاريخ خود بارها با زنده ماندنش مهاجمان را به رنگ خود در آورده است. ما مغول ها را آدم کرديم، اينها که چيزی نيستند.

جورکشی از غول های بيابانی
انتخابات شوراها در نوميدانه ترين شرايط سياسی کشور رخ داد. مردمی که اسطوره ملت بودن خود را در دو انتخابات باور کرده بودند، چنان سهل انگارانه با انتخابات شوراها برخورد کردند که ناگهان ديدند که از يک اقليت 15 درصدی شکست خوردند. و چنان که راه و رسم ملت ماست خواستند از سهل انگاری خود نيز اسطوره بسازند. شوخی تلخی بود که برای مردم تهران گران تمام شد. آنان با تمام وجود ديدند که چگونه يک سهل انگاری کوچک و ساده دلی می تواند به قيمت تلخ تر شدن زندگی شان تمام شود. ما اولين ملتی هستيم که چاقوی تيز را خودمان دست جلادمان می دهيم تا ديگران بفهمند که جلادمان چقدر بی رحم است. حالا از دادن خراج شهر گريختيم و ناگزيريم که غول های بيابانی را تحمل کنيم که تنها علت وجودی شان غفلت و سهل انگاری ماست.

خانم شادی صدر
مقاله شما را خواندم و می گويم که از ماست که بر ماست. اما بگذاريد مفهوم ما را درست تر ببينيم.
ما، از يک سو گروهی از ايرانيان هستند که در ايران زندگی می کنند. آنها صبح با تاکسی سر کار می روند، بايد مواظب حجابشان باشند، بايد دنبال کار بگردند، آنها به سينما می روند، خريد می کنند، به پارک می روند، نمايش تماشا می کنند، کتاب می خرند و می خوانند، به کنسرت موسيقی می روند و در ماشين های شان موسيقی گوش می کنند، به مهمانی می روند و خوش می گذرانند. آن مردم نمی توانند اول انقلاب کنند تا بعد از آن به زندگی ادامه دهند. آين مردم بخش جدی سياست ايران هستند.
ما، از سوی ديگر گروهی از ايرانيان هستند که اکثرا در بيرون مرزهای ايران زندگی می کنند و برخی نيز در داخل. آنان می خواهند اول حکومت ايران تغيير کند و بعد اگر اوضاع مناسب بود و امکانش را داشتند برگردند و کشور را درست کنند. يکی از اين افراد مدتی پيش پيشنهاد کرده بود که حروف الفبای ايرانی هم لاتين شود. يکی از اين دوستان وقتی در سال 1378 به فرنگ رفته بودم از من می پرسيد: شما در ايران تلويزيون رنگی داريد؟ اين ما، ايران را از دور و به صورت يک شبح می بيند. برخی از اين افراد به دليل ارتباطاتشان با ايران توانسته اند که فهم درستی از شرايط کشور پيدا کنند، اما اکثريت آنها از درک شرايط ايران عاجزند. سالهای طولانی اقامت در خارج از جامعه ای پر از تغييرات سريع مانند ايران آنان را از واقعيات داخل کشور دور کرده است. آنها نمی دانند وجود فروشگاه موسيقی چقدر مهم است، چون هر وقت دلشان بخواهد با يک مترو به بهترين فروشگاه موسيقی می روند و هر موسيقی می خواهند می خرند. آنها نمی دانند که مجلسی که ضرر نداشته باشد چقدر بهتر از مجلسی است که عليه ملت باشد. آنها جزئيات زندگی در ايران را نمی دانند. و فکر می کنند در ايران همه شبيه هم هستند و حتی در خارج از ايران هم هر کس مثل آنها نيست مزدور حکومت ايران است. اين گروه اپوزيسيون بخش شوخی و غير جدی سياست ايران است.

خانم شادی صدر!
نمی دانم شورای نگهبان با فهرست کانديداها چه خواهد کرد. اميدوارم چنان نشود که نتوان هيچ فهرستی را برای مشارکت در انتخابات پيدا کرد. در هر حال بايد چشم ها را گشود و گوش ها را تيز کرد. وجود يک مجلس اقتدارگرا مصيبت بزرگی پيش پای جنبش دموکراسی ملت ايران است. به حرف جوجه نابالغ های اين طرف گوش ندهيد. مشارکت در سرنوشت سياسی کشور از طريق انتخابات نشانه بلوغ سياسی جامعه ای است که می داند سرنوشت خود را بايد انتخاب کند. بايد تا هفته قبل از انتخابات منتظر ماند، و فرض را بر اين گذاشت که فهرستی از نمايندگان را می شود به مجلس فرستاد.
با تمام روحم و با تمام قلبم آرزو می کردم که آنجا بودم و می توانستم در کنار شما باشم و تلاشم را برای حضور مردم در صحنه واقعی سياسی ايران بکنم، اما افسوس که نمی شود. يادتان نمی رود و يادمان نرود که ذره ذره آنچه تحت عنوان آزادی و فرهنگ در ايران امروز به دست آورده ايم حاصل رنجهايی است که لحظه به لحظه تحمل کرديم.

ابراهيم نبوی
16 دی 1382

Hamaad  ||  9:56 AM  || 

وبلاگ های دیگرم:

وبلاگ های دوستان:

وبلاگ های پیشنهادی:

سایت های پیشنهادی:

سایت نشریات تخصصی:

سایت های خبرگزاری ها:

سایت های روزنامه ها:

گذشته های این وبلاگ: